دوستان عزیزم من دیگه واقعا رفتم!
بیاین اینجا!
خوب دیگه دوست داشتین یه سر بزنین!
فعلا!








دوستان عزیزم من دیگه واقعا رفتم!
بیاین اینجا!
خوب دیگه دوست داشتین یه سر بزنین!
فعلا!

یه کمی از خبرایی که نسبتا واسمون مهمه! واسه من و دوستام و هر کی که دوست داره بدونه!
بعد از اعلام نتایج خیلی از بچه ها بارشون رو بستن و از دبیرستان ما رفتند!آخه اینجا پیش دانشگاهی هم داره!
قرار بود با هم باشیم!خیلی ناراحت شدم! همشون به خاطر برخوردای بد مسئولین دارن جمع می کنن که برن!
اکثرا بچه های خوبی هستند!
گروه سه نفری ما هم از پاشید!حالا فقط من وz باهمیم! تازه من هنوز ثبت نام نکردم! معلوم نیست جا باشه یا نه!
zmrما خراب شد!ام جونم رفته!! بهمون می گفتند سه تفنگدار! چقدر ناظمون خوشحال شده از اینکه امسال ما پیش هم نیستسم!
خیلی دیگه از دوستای نزدیکمونم رفتند!
z رفته بود مکه! برگشته ! میخوام برم پیشش! حالا دیگه باید آدم شده باشه! البته من یکی چشمم آب نمی خوره!
پشت تلفن که نشون نمی داد! خیلی دختر خوبیه ! الان پنج ساله که باهمیم! بامعرفته!
m یکی از اون بچه هایی که یه جا آروم نمی شینه! هشت ساله باهم دوستیم! این یکی ماهه!
منم که می شناسین !
اشتراکم با مجله ایی که عشقمه تموم شده! شماره جدیدشو ندارم! دوستم واسم میاره!
بابا می خواست برام adsl بگیره ولی پشیمون شده! نمی دونم چرا؟! دیشب بحثش بود ! البته خیلی مهم نیست به اندازه ی یه
قرن کارت دارم!
دوشنبه شب همه میرن واسه مهمونی ! من نمی رم!
قراره برم تهران پیش مینو جونم! اینم بچه خوبیه! مینو یه استثناس! تا نبینینش باورتون نمی شه!
نیلوفر عاشق شده ، برم تهران احتمالا طرفشو ببینم! پشت تلفن بهش گفتم آدم عاشق بشه چه جوری میشه؟! چنان داد زد فکر کردم
حرف بدی زدم!! یه سوال بود خب!
بابابزرگم دوباره زنگ زد میگه بیا اینجا ! می رم! فردا! تنهاس خودم میرم پیشش .این عشقه منه!
چند تا عکس خوشگل گرفته بودم بذارم تو وبلاگ ! البته من نگرفته بودم کار مینا جونه! ولی هر کاری کردم عکسا به کامپیوتر منتقل نشد!وقتیم برق رفت و اومد دیگه هیچ عکسی تو دوربین نبود! سهمیه بندیه!
خبری که شاید ارزش وقت گذاشتن رو داشته باشه دعوت واسه یه گروه موسیقیه! که باید گیتار کار کنم! ولی من نمی دونم چی بگم!
بابا اینا هم میگن حرفی ندارن! خودم باید تصمیم بگیرم ! ولی هنوز هیچ تصمیمی نگرفتم! نمی دونم برم یا نه!
خب z.parmis هم خراب شد! دیگه هم درست نمی شه! فقط یه اسم ازش موند! یه اسم! مثل یه یادگاری شد!z.parmis چقدر سر کلاس
با این رمز خوش می گذشت! خراب شد! خرابش کردن!
z.parmis! اعضاش از هم جدا نشدن ! هنوز دو به دو هستند! کاشکی تا اخر همین جوری بمونه!
* امشب واسه اولین باربعد اون اتفاق میرم مهمونی! پیشه دوستم!
* هنوزم مطمئن نیستم اون دعوت رو قبول کنم یا نه!!!!
* بعدا بیشتر در مورد z.parmis و zmr میگم! شاید...

همه ی ما یه روز به دنیا میایم یه روزم میمیریم ! هیچ کدومم از اومدنمون خبر نداشتیم همونطوری که از رفتنمون خبر نداریم!
میگن آدما از سرنوشتشون خبر ندارن؟!!!! چیزیه که براشون رقم خورده و باید باهاش بسازن!
ولی به نظر من خودمون سرنوشتمون رو می سازیم! می تونیم خوب پیش بریم یا بد! دست خودمونه!
سرنوشت از دوشاخه تشکیل شده یکیش دست خداست! یعنی خدا اونو تعیین میکنه ولی در عین حال به قدرت اختیار داده!
و شاخه ی دیگه دست خودمونه ! چون تا نخوایم هیچ کاریو نمی کنیم!
یعنی رابطه ی علت و معلولی همیشه برقراره!یعنی تنها سرچشمه ی ادراک انسانها رو نمی تونیم حس و تجربه بدونیم.چون نهایت
چیزی که حس و تجربه به ما نشون میده بوجود آمدن دو تا پدیده در حال تقارن یا تعاقبه ولی هیچ وقت حس نمی تونه رابطه ی بین دو پدیده و نیازشونو به هم ثابت کنه!
در واقع میشه گفت که این به صورت یه تصور بین انسانها بوجود آمده یا همون مفهوم ذهنی که خیلی جاها در موردش حرف زدن!
یعنی اگه بخوام خیلی ساده بگم میشه گفت که طبق روابطی که وجود داره سرنوشت چیزی نیست که از قبل تعیین شده باشه!
بلکه چیزیه که در طول زندگی رقم می خوره و خود ما می تونیم اونو شکل بدیم عوض کنیم . پس به نظر من تسلیم سرنوشت شدن
معنا نداره چون سرنوشت رو خودمون می سازیم یعنی خودمون می خوایم پس اگه خوب باشه کار خومونه و اگه هم بد باشه بازم کار خود ماست!
یه جور دیگه هم میشه گفت! این رابطه ای که بین ما و سرنوشتمون وجود داره فقط بر دو چیز دلالت می کنه خودمون و خالقمون!
و خیلی جاها هم گفته شده که خدا گفته ما به شما قوه ی تعقل و تفکر و اختیار دادیم! پس دوباره همه چیز به خودمون بر می گرده!
پس نمی شه گفت که سرنوشت آدما رو از قبل تعیین می کنن!البته این صورت ذهنی که من بهش تاکید کردم گاهی ساده و بدون اینکه ضامن اثبات یا سلب چیزی بشه درک میشه مثل تصوری که ما از اطرافمون داریم .
توی کتاب سرنوشت را نمی سازیم آن را ساخته اند گفته شده که سرنوشت از عالمی غیر ماست که این با روابط حاکم و نیز شواهدی که ما داریم کاملا مخالف است پس به نظرمن خوب به اصل پرداخته نشده مفهوم کلی هر چیزی گاهی یه انعکاس از یه درک جزئی در فکر ماست پس نباید با جدیت به درستیه چیزی اصرار کرد! جایی دیگه نوشته بود که: سرنوشتی که در ایجاد آن دخالتی نداریم پس باید تسلیم آن شویم همانطور که هنگام تولد تسلیم سرنوشت شدیم و به دنیا آمدیم! اما به نظر من بازم اینجا نویسنده کمی تند رفته! گفتن اینکه در سرنوشت خود دخالتی نداریم درست نیست چون تا ما نخوایم چیزی نمی شه! یعنی اگه من نوعی بشینم و هیچ کاری نکنم پس هیچ
نتیجه ای هم نمی گیرم پس در سرنوشت خودم دخیلم و اصلا اونو خودم دارم شکل می دم!
و اما قسمت سوم مساله ی تولده! تولد آدما ناخواسته نیست و با برنامه پیش میره . از قبل آمادگی ایجاد میشه . میتونم براش قضیه ی محال بودن تناقص رو توضیح بدم: یعنی محال است وجود یک شی و عدم وجودش در آن واحد یک جا جمع بشه ! پس ما هستیم و متولد میشیم چون میخوایم یعنی خواستن با خواسته ی پدرها و مادرهامون! پس تولد یک علته! یعنی محاله اگه نخوایم باشیم!
و حالا قسمت دوم نوشته: ما نمی تونیم تسلیم سرنوشت باشیم چون خودمون می سازیمش و اگه بنظرمون اشتباه می تونیم عوضش کنیم
! پس این درست نیست که اگه با شرایطی که توش قرار داریم مخالفیم بشینیم و هیچ کاری نکنیم! پس تسلیم شدن معنا ندارد!
از وقتی که آدما وجود داشتم این مساله هم همیشه مطرح بوده ولی امروزه با پیشرفتایی که داشتیم و با وجود شواهد میشه گفت خیلی از تصورات غلط هستند و به اشتباه رواج پیدا کردند!
پس واقعا سرنوشت ما دست خودمونه و این با اتفاق فرق می کنه! یعنی وقتی اتفاقی میوفته نمی شه اونو بذاریم پای سرنوشتی که توش دخالت نداریم!
چون حتما خودمون یه جا یه کوتاهی کردیم که این اتفاق پیش اومده! سرنوشت هر کسی با کارایی که می کنه و اهدافش پیش میره و آینده اشو میسازه و اتفاق هم عواقب همون کاراست!
آینده میشه مجموعه ای از حال و فرداها! همه ی چیزایی که قراره تو لحظه ی دیگه اتفاق بیفته آینده رو میسازن که بازم آینده میشه همون
سرنوشتی که خودمون برنامه شو می ریزیم!
پس یکجا نشستن واعتقاد به اینکه سرنوشتی که تعیین شده اتفاق میوفته پس ما نباید کاری کنیم معنا نداره!
به نظر من سرنوشت دوقسمته یکی رو خدا تعیین می کنه و یکی دیگه دست خودمونه! پس کسی موفقه و سرنوشته خوبی داره
که اونی رو که دست خودشه خوب پیش ببره!چون خدا بد رو واسه هیچ کس قرار نداده و نخواسته!
پس سرنوشت رو باید خودمون بسازیم!
* هیچ وقت زیر بار زور نریم!
* از وقتی خونه نشین شدم خیلی کتاب می خونم ...نتیجه اش حرفای عجیبه :)
* مخالفت شرط اول موفقیته!

اینجا یه کشور آزاده که ما نمی تونیم هر چی دوست داریم بگیم! اینجا کشوری آزاده که مردها توش حرف اولو می زنن! اینجا کشوری آزاده که خیلی ها نمی تونن خیلی کارا کنن! کشوری آزاد که وقتی دانشجوهاش بخوان حرفاشونو بزنن باهاشون سخت مقابله میشه! من تو این کشور زندگی می کنم و شاید تو! کشوری که قانونش به نفع مردهاست! کشوری که وقتی دختری توش خودکشی می کنه نمی ره دنبال علتش بگرده و داد می زنه که اون دختر گناهکاره! کشوری آزاد که همیشه زنان و دخترانش محکومند ! به سکوت............... کشوری که در درجه ی اول حق رو به مرد ها داده! توی این کشور هیچ کس نپرسید چرا باید اوضاع اینجوری باشه؟! اون دختر اگه امروز به گناه بی گناهی مجبور شد تا خودشو بکشه تا مجبور نشه کاری رو که دوست نداره بکنه واسه اینه که تو این کشور آزاد زندگی می کنه! توی کشوری که بزرگترین افتخارش آزادی و امنیت اجتماعیه! لعنت به تمام اونایی که از دختر بودنش سوءاستفاده کردن و دنبال علت نرفتن! حتی قانون هم نتونست اون مرد رو محکوم کنه! اینجا تنها جاییه که مردم به ظاهر هم توجه می کنن! اینجا کشوریه که خیلی از مراکز آموزشیش حاضر نیست خودشو زیر سوال ببره و بیاد از یه بی گناه دفاع کنه! تیتر زدن خودکشی به خاطر .......و مردم خوندن! هیچ کس به حرفای ما گوش نداد ...... بیرونمون کردن و گفتن این کشور قانون داره! حالا اینجا می نویسم چون اینجا هیچ کس نمی تونه نذاره حرف بزنم! * به خانواده ی بهار تسلیت می گم! * بهار یکی از دوستای نزدیکمه الان سه روزه که دیگه نفس نمی کشه! * پرونده به همین آسونی بسته شده و دلیل معلومه ...... * با افتخار به آزادی کشورم!

در ترنم صدای باد ، به گل های قرمز بال کفش دوزک چشم دوخته ام.دستانم را به شاخکهای پروانه بی امید زنجیر کرده ام.قلبم را به آب و اتش زدم تا درد فراغت را تاب بیاورم
اما تو چه ساده گذشتی از امدن ها و ماندن ها، چه بی پروا دل کندی و خاطرات سبز را به رنگ خاکستری آلودی! شبی که چنگال شوم سرنوشت بر پنجره ی آبی قلبم چنگ زد،
گمان کردم می توانم به سیاهی چشمانت دل ببندم.............اما اینک می فهمم که تو از اصل و ریشه بی وفایی....و اهل دیار سرد و بی روحی.....ای رفیق نیمه راه تو را بر کشتی
فراموشی خواهم نشاند و به دست آبهای سرنوشت خواهم سپرد!مرا دیگر با تو کاری نیست اما دستانم را به سوی آسمان و به قصد دعا بلند خواهم کرد، نه برای تو ، برای انکه که
همچو من ، فریب لرزش صدا و گرمی دستان و مستی چشمانت را می خورد!!!!!!!!
"سوما"
